درباره

عمونوروز
داستان عمونوروز را به یاد ندارم از کجا گرفتم. اما سال گذشته بود٬ نزدیکیهای عید که عمونوروز را در اینترنت دیدم. به نظرم جالب آمد. امسال بد ندیدم در دردنویس به عمونوروزی بپردازم که به لطف بزرگان کمکم پاک میشود...! و اگر مردم کوچه و بازارمان و پدربزرگها و مادربزرگها دست روی دست میگذاشتند شاید عموی پیر تا حالا هفت کفن پوساندهبود! گر چه اصلن قابل قیاس با جناب بابانوئل نمیباشد ـ و بلا به دور! مگر ما چیزی گفتیم ـ و کمی دمُده و بیکلاس است(!!!) اما به حرمت پدربزرگها ومادربزرگها اجازه دهید کمی از وقتتان را بگیرد!!! باشد که روزی کودکان این سرزمین در دنیای غریب کودکانهشان از عمونوروز پیرشان به سخنی... خندهای... یادی...
يكي بود، يكي نبود. پيرمردي بود به نام «عمونوروز» كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي، زلف و ريش حنا بسته، كمرچين قدك آبي، شال خليلخاني، شلوار قصب و گيوهی تخت نازك از كوه راه ميافتاد و عصا بهدست ميآمد به سمت دروازهی شهر.
بيرون از دروازهی شهر پيرزني زندگي ميكرد كه دلباختهی عمونوروز بود و روز اول هر بهار، صبح زود پا ميشد، جايش را جمع ميكرد و بعد از خانهتكاني و آب و جاروي حياط، خودش را حسابي تر و تميز ميكرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي ميگذاشت و هفت قلم، از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش ميكرد. يل ترمه و تنبان قرمز و شليتهی پرچين ميپوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش ميزد و فرشش را ميآورد ميانداخت رو ايوان، جلو حوضچهی فوارهدار روبهروي باغچهاش كه پر بود از همه جور درخت ميوهی پرشكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير، سركه، سماق، سنجد، سيب، سبزي و سمنو ميچيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوهی خشك و نقل و نبات ميريخت. بعد منقل را آتش ميكرد و ميرفت قليان ميآورد ميگذاشت دم دستش. اما، سر قليان آتش نميگذاشت و همانجا چشم بهراه عمو نوروز مينشست.
چندان طول نميكشيد كه پلكهاي پيرزن سنگين ميشد و يواش يواش خواب به سراغش ميآمد و كمكم خرناسش ميرفت به هوا.
در اين بين عمونوروز از راه ميرسيد و دلش نميآمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه ميچيد رو سينهی او ميگذاشت و مينشست كنارش. از منقل يك گله آتش برميداشت ميگذاشت سر قليان و چند پُك به آن ميزد و يك نارنج از وسط نصف ميكرد، يك پارهاش را با قنداب ميخورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود ميكرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را ميبوسيد و پا ميشد راه ميافتاد.
آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن ميشد و پيرزن بيدار ميشد. اول چيزي دستگيرش نميشد. اما يك خرده كه چشمش را باز ميكرد ميديد اي داد بيداد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتشها رفتهاند زير خاكستر، لپش هم تر است. آن وقت ميفهميد كه عمونوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند.
پيرزن خيلي غصه ميخورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمونوروز كشيده، درست همان موقعي كه بايد بيدار ميماند خوابش برده و نتوانسته عمونوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل ميكرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمونوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گفت: «چارهاي ندارد جز يك دفعهی ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمونوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند.»
پيرزن هم قبول كرد. اما هيچ كس نميداند كه سال ديگر پيرزن توانست عمونوروز را ببيند يا نه؟ چون بعضيها ميگويند اگر اينها همديگر را ببينند دنيا به آخر ميرسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمونوروز همديگر را نديدهاند...

بيستونهم اسفند و يك اتفاق تكراري! تكرار آنچه كه از بس شنيدهايم _به عنوانهاي مختلف_ گوشمان پر شدهاست. اينكه جوان امروز ايراني به همه چيز ميرسد و براي همه چيز وقت دارد بهجز خودش،(!) تلخترين واقعيت اين سرزمين پردرد است. نميخواهيم تعارف كنيم و فرار كنيم از آنچه در نهان، همگي بر آن مهر تأييد ميزنيم. جوان امروز ما را به چيزهايي واداشتهاند _و البته جوان ما هم با آغوش باز پذيرفته(!)_ كه ديگر وقتي براي پرداختن به حتا خودش هم ندارد! پدران و فرزندان كه خيلي وقت است عطايشان را به لقايشان بخشيدهاست. ديگر خسته شديم از بس كه گفتيم رسانه(در انواع مختلف) چيزي به نام بيستونهم اسفند را از تقويم برنامههايش خط زدهاست و اساسن مشكل دارد با نام برخي كسان كه بنيانِ جوان انديشمند، مترقي، معنويتگرا و حقيقتجوي ايراني را ميلرزاند. حال اينكه چرا اين بنيان با آن همه واژههاي كذايي بايد به نامي بلرزد... بگذريم. بيستونهم اسفند چيز بسيار خوبيست حتا از خوب هم خوبتر است(!) اما به شرط آنكه كساني كه رهبران اين جريان بودند بنا به دليلهايي كه تنها براي صاحبان اين دليلها قابل توجيه است كمكم از خاطر جوان ايراني پاك شوند. جواني كه احتمالن در اثر همنشيني با مهرههاي ناهمگن، زمزمهاي به گوشش رسيده باشد يا خداي نكرده _و اينبار بلا هم به دور_ آن جوان نامبردهي انديشمند كتابي هم خواندهباشد.(!) اين جوان انديشمند بايد بهجاي كساني چون مصدقها و فاطميها و... ونوس _نه ببخشيد ما يراني هستيم!!!_ الهههايي داشتهباشد همچون ... و ... خوانندگان محبوب و تازه برخي با خردهاستعدادي در امر بازيگري در سينماي ماورايي هاليوود كه بسياري مواقع حالي به حاليوود هم ميشود. اصلن چرا راه دوري برويم مگر همين ايران خودمان كم دارد از اين فرشتههايي زميني كه مانند من و شما رانده شدند از جناتي كه من تحت الانهار و كلي شرايط استثنايي با واحدهاي مبله و مجهز به سيستم شوتينگ!!! و البته اين شوتينگ جاي بسي تامل دارد كه از كجا و به كجا... مثلن همان خانم يا آقاي حالي به حاليوودي در فيلم ۳۰۰ _كه ما نديدهايم و از خودشان شنيديم و اگر دروغ گفتهباشند به شرابالحميم گرفتار شوند_ بازي ميكند و اين جوان بيچارهي از همه جا بيخبر را از همان بنيان _و اينبار نه با يك پيشينهي چند دههاي كه هميشه در گوشمان فرو كردهاند بلكه قيمت را ببريد بالا و دهه را به هزاره تبديل فرماييد_ ميبرد زير سوال. و البته پيامدهاي اين عمل در انديشهي جوان ايراني نيز شنيدن دارد. مثلن به مدد دستگاههاي چاپ وارداتي و پيشرفت روزافزون طراحي دكوراسيون داخلي، عكس اين جناب آقا يا سركار خانم هاليوودي، با ابعاد n در 2n بر ديوار اتاق اين جوان ايراني نقش ميبندد و اگر در خانوادهاي فرهنگدوست و متمدن هم پرورش يافتهباشد كه ديگر نور علي نور و نانمان در روغن... عكس مزبور به هال و پذيرايي نيز راه پيدا ميكند تا اين حظ وافر نصيب ميهمانان نوروزي نيز بشود و خاطرهي كيومرث و هوشنگ و تهمورث و جمشيد و كوروش و داريوش و هفتسين ايراني در كنار بازيگر فيلم ۳۰۰ _كه معالاسف از حضور فيزيكي ايشان محروميم_ را زنده نگه داريم و كودكان عزيز نيز در اين فضاي آزاد و بهروز پرورش پيدا كنند و رهرو اين انديشهي مترقي و صلحكل باشند. حال آنكه همين جوان عزيز زندگي و منش و اخلاق و انديشهها و خدمتهاي مصدق و مصدقها كه به كنار، براي عكس اين مرد هيچ جايي در خاطر مبارك نگذاشتهاست و اگر چارهاي داشت از فراموشخانهي مبارك هم پاك ميفرمود! موقتن از جوان ايراني ميگذريم و مزاحم ايشان نميشويم تا به امر بهروزرساني دكوراسيون بپردازند و ماهيقرمز _ببخشيد، Gold Fish_ بخرند.
اصحاب رسانه كه روي همهي روشنفكران _ميتوانيد بهجاي واژهي «روشن»، «تاريك» يا پيشوند «بي» نيز جايگزين فرماييد_ و متوليان فرهنگ را سفيد كردهاند! رهبر نهضت مليشدن صنعت نفت تبديل به شخصيتي شدهاست كه نامبردن و حرفزدن از او چنان گناهيست كه هر كسي به خود اجازهي اعتراض ميدهد و ميخواهد عقايد و افكار _بيفكريهاي_ خود را صراحتن اعلام كند و به خورد ملتي بدهد كه گناهش اين است كه تمام دار و ندار خود را از خانه و كاشانه و مال و منال تا جوان خود، پير خود، كودك و زن و مرد خود را در راه مبارزه بيهيچ چشمداشتي داد و امروز آقايان بر اريكهي قدرت تكيه زدهاند و خود را از ياد بردهاند و اينكه كجا بودند و كجا شدند... بهاي خون را فراموش كردند و بدتر اينكه كاش فراموش ميكردند. هنوز كه هنوز است اين مردم پردرد را به حال خود وانميگذارند و از خون جوانان اين مردم فرش پهن ميكنند تا آسوده بر آن گام نهند و به مقصد برسند. حال اينكه اين مقصود رو بهسوي فلاكت و بدبختي اين ملت داشتهباشد مهم نيست. ايمان مردم را به باد استهزاء گرفتهاند و به نام دين، زين بر پشت اين بيچارگان نهادهاند و سواري ميگيرند... مصدقها بازيچهي عدهاي شدهاند كه خون را يا از پشت شيشهي پنجرههاي دوجداره يا ضدگلولهي خانههاشان ديدند يا از شيشهي تلوزيونهاي نهاده در اتاقهاي گرم و بستر نرم خانههاشان... اين هم درد نيست. به ياد بيت شعري ميافتم كه دكتر مصدق به هنگام انتقال به زندان بيرجند در شهرباني تهران با نگاهي به عكس رضاخان ميخواند:
اي زبردست زيردستآزار گرم تا كي بماند اين بازار
اين هم درد نيست. روزنامههاي پردبدبه و كبكبهي ما با كلي ادعا كه گوش ملت بيچاره كه هيچ، گوش فلك را كر كردهاست، با بسياري ادعاي روشنفكري و حرفهي ژورناليستي و روزنامهنگاري ارزشي به اشارهي مختصري اكتفا كردند (و آن هم پر ادعاترينها) و در روزنامه را تخته كردند و با خانوادهي محترم تشريف بردند مسافرت نوروزي _احتمالن_ و ما را موكول كردند به چهاردهم فروردين كه خوب آن زمان هم بايد بيشتر به تصادفهاي نوروزي و خوشخدمتي پليس ايران و اورژانسهاي هوايي بپردازند كه مردم را زودتر ميفرستند به آسمان و تحويل ملكالموت ميدهند. اين هم درد نيست! درد همان حرف اول است! جوان ايراني و زن و مرد ايراني. كه شما ديگر چرا؟ شما هم جانفشاني خود را و رهبران از جنس خودتان _و نه از جنسهاي دستنيافتني پش شيشههاي ضد گلوله_ را فراموش كرديد؟ اين درد است!!! بگذاريد سه مطلب را يادآوري كنم. يادآوري آنچه پدر و مادر و برادر و خواهر بزرگتر من شما ديديد و خود انجام داديد و من و خواهر برادر امروزيام تنها شنيديم. از شما و از تاريخ و از خونها و لالههاي روييده از خون جوانان اين وطن شنيديم. پس بشنو آنچه را كه از تو شنيدم و تو خود اينك فراموش كردهاي... بشنو اي پدر! مادر! خواهر و برادر ديروز و امروز من!
۱) ...در خيابان اكباتان در روز سيام تيرماه سال سيويك و قيام قهرمانانهي تو و همرزمانت جواني كه گلوله خورده بود و در خون خود ميغلطيد به دشواري برخاست و با انگشتان رنگينشده از خون خود، بر ديوار كنارش نوشت: «اين خون زحمتكشان ملت است. زنده باد مصدق.» و بعد جان سپرد. اين مرد دانشجوي دانشكدهي افسري بود كه به قيام پيوستهبود. اين مرد پدر ما، برادر ما، برادر تو، همرزم تو بود...«۱»
۲) خديجه دختري زرنگ، باهوش و مهربان بود، با پدرش انس و الفت داشت. پدر نيز به كوچكترين فرزندش بسيار علاقمند بود، به درس و مشقش ميرسيد، براي او قصه ميگفت، شيريني و شكلات ميخريد. با چنين روابطي بين دختر و پدر، ناگهان پدر به زندان ميافتد. و دختر، كه بسيار غمگين و افسرده شده، در روز انتقال پدر به زندان، ناگهان مشاهده ميكند كه پدرش را، دست و پا بسته، مانند كولهباري كشانكشان به داخل اتومبيل مياندازند و ميبرند. خديجه كه با ديدن منظره، تكان خوردهبود، پس از بازگشت به منزل با حال نزار و رنگپريده، هوش و حواسش را از دست ميدهد. دخترك، كارش ساخته شدهبود. از آن روز به بعد، به بيماري اعصاب و روان دچار ميشود و ديگر به حال عادي برنميگردد. مدتي در تهران تحت درمان قار ميگيرد، سپس پدرش _پس از آزادي از زندان_ او را در يكي از بيمارستانهاي سوييس بستري ميكند. او سالها در بيمارستان به سر ميبرد و شفا نمييابد... اين دخترك، دختر تو، خواهر تو، خواهر ما، مادر ما بود. اين دخترك كسي نبود جز خديجه مصدق دخترك دكتر محمد مصدق نخستوزير آن روز تو، رهبر آن روز تو و پيشواي امروز من...«۲»
۳)و بگذار از زبان آنتوني ايدن وزير خارجهي آن روز انگليس بگويم كه دربارهي نتايج مليشدن صنعت نفت ايران و تأثير آن در كشورهاي خاورميانه، چنين گفتهاست: «مصدق پير، با پيژاما، و تختخواب آهنياش، به صورت يك چهرهي جسور و تهديدآميز درآمدهبود....»«۳»
اين مرد با پيژاما و تختخواب آهنياش، همرزم آنروز تو، رهبر آن روز تو، پيشواي امروز ما، پدر امروز ماست...
پينوشت: «۱»: برگرفته از كتاب: با پيشگامان آزادي- زندگينامه، انديشهها و مبارزات دكتر مصدق/ محمود حكيمي/ تهران/ انتشارات قلم/ ۱۳۸۳.
«۲» و «۳»: برگرفته از كتاب: در كنار پدرم؛ مصدق- خاطرات دكتر غلامحسي مصدق/ غلامرضا نجاتي/ تهران/ مؤسسهي خدمات فرهنگي رسا/ ۱۳۶۹.
توضیح: در تمام پينوشتها به دلیل روایتگونه بودن٬ تغییرهایی نسبت به متن اصلی بهوجود آمدهاست.
اشاره: "دردنويس" در دو مرحله اقدام به انتشار كتاب «غروب جلال» نوشتهي نويسندهي تواناي معاصر، دكتر سيمين دانشور _همسر گرانقدر جلال آلاحمد_ مينمايد. اين كتاب با تمام زيبايي، در كتابخانههاي مجازي (الكترونيك) به سختي يافت ميشود و اميدواريم با انتشار اين كتاب در دو مرحله (مرحلهي اول: "شوهرم جلال" و مرحلهي دوم: "غروب جلال") رضايت خاطر عزيزان را فراهم آوريم. نسخهي PDF متن كامل كتاب نيز بهزودي در دردنويس در اختيار عزيزان قرار خواهدگرفت. با كسب اجازه از محضر سيمين دانشور عزيز...
«شوهرم جلال»
زن یک نویسنده به طور عام شوهرش را به عنوان یک مرد میشناسد نه به عنوان یک نویسنده. خوانندگان آثار این نویسنده هر چند از دور از این نظر او را بهتر از زنش میشناسند. معمولن زنهای هنرمندان کمکم نسبت به آثار هنری شوهرانشان بیعلاقه میشوند و بعد نسبت به این آثار کینه میورزند، چرا که شاهد آفرینش این آثار و دردسرهای مقدمات و نتایجش بودهاند. اما من که زن جلال آلاحمد هستم، او را از نوشتههایش جدا نمیکنم و نه تنها به عنوان یک مرد بلکه او را به عنوان مردی که نویسنده است میشناسم. اینگونه شناسایی بیشتر به این علت است که جلال خیلی شبیه نوشتههایش است، یعنی سبک جلال خود اوست با این تفاوت که من با چرکنویسش سر و کار دارم و دیگران با پاکنویسش.
اگر جلال در نوشتههایش تلگرافی، حساس، دقیق، تیزبین، خشمگین، افراطی، خشن، صریح، صمیمی، منزهطلب و حادثهآفرین است، اگر کوشش دارد خانهی ظلم را ویران کند، اگر در نوشتههایش میان سیاست و ادب، کفر و ایمان، اعتقاد مطلق و بیاعتقادی در جدال است، در زندگی روزمره نیز همینطور است. مشکل جلال که خودش مشکل بسیاری از بندگان خدا را مطرح کرده در دوگانگی شدید میان زندگی روحی و جسمی اوست و شک نیست که ریشههای عمیق خانوادگی هم دارد. شاید این دوگانگی او را به حادثهجویی کشاندهاست، شاید هم روحن حادثهجو خلق شدهاست. هر طور که باشد، زندگی جلال را میتوان اینگونه خلاصه کرد: به ماجرا یا حادثهای پناهبردن، از آن سرخوردن و رهاکردنش که خود غالبن به حادثهای انجامیدهاست، آنگاه به خلق حادثهای تازه یا به استقبال ماجرایی نو شتافتن. آخرین این ماجراها سفر حج است که اینک رفتهاست. آن هم هست که در قرن بیستم، قهرمان آثار ادبی دیگر نه «مجنون» است و نه «رستم» و «اسکندر»، یعنی نه عاشق دلسوخته است و نه یک پهلوان یا یک جنگجو. و در ادبیات غرب، خیلی پیش از ما «ادیسه»ها و «دون ژوان»ها شمشیرها را غلاف کردهاند. اینک قهرمانهای آثار ادبی همهی گروه مردم و مخصوصن مردم کوچه و بازار و روستا هستند و یا غالبن به جای آنها خود نویسنده است و به هر صورت جهانبینی و دید نویسنده است که اهمیت دارد. آیا در این صورت به یک نویسندهی قرن بیستمی، نمیتوان حق داد که در پی حادثهآزمایی و اعمال قهرمانی باشد، مخصوصن که امکان قهرمان شدن نداشتهباشد؟ متاسفانه در زمان و مکان ما امکان حادثهکردن برای کمتر کسی ماندهاست، این است که جلال شرح ماجرا را به آثارش بسنده کردهاست و میوهی چنین درختی یا خود ماجرایی است و یا انبارکردن است. به هر جهت جلال خوب میبیند، خوب هم نشان میدهد، سر نترسی هم دارد اما با هر نفس حقی که میزند خودش را پیرتر میکند. جلال و من همدیگر را در سفری از شیراز به تهران در بهار سال 1327 یافتیم و با وجودیکه در همان برخورد اول دربارهی وجود معادن لب لعل و کان حُسن شیراز، در زمان ما شک کرد و گفت که تمام اینگونه معادن در زمان همان مرحوم خواجه حافظ استخراج شدهاست، باز به هم دل بستیم. ثمرهی این دلبستگی، چهارده سال زندگی مشترک ماست در لانهای که تقریبن با دست خودش ساختهاست...
براي خواندن ادامهي كتاب بر روي ادمه مطلب (پايين) كليك كنيد...

این مقاله در نشریهی دانشجویی "سپنتا" (کانون ادبی دانشگاه ولیعصر«عج» رفسنجان) شمارهی۴و۵ به چاپ رسیدهاست.
شايد قبول اين واقعيت سخت باشد، اما بايد باور داشت كه ايرانيان در اواخر دورهي ساساني و پيش از ورود اسلام به كشورشان، به دليل جدايي از باورهاي ديني و معنوي ديرينهي خويش -كه بيشك بخشي از اين جدايي نيز به دليل رفتارهاي نادرست و برداشتهاي غيرواقعي رهبران ديني و حكومتي و تحريف واقعيتهاي معنوي بودهاست- با تمام پشتوانهي اعتقادي، نظامي و حكومتي نتوانستند انسجام و اتحاد خود را در برابر حملهي اعراب حفظ كنند. البتـه بسياري بر اين باورند كه دليل شكست ايرانيان، ايمان و باور قلبي اعراب در راه گسترش دين نوظهور اسلام بودهاست، اما واقعيت اين است كه بيايماني ايرانيان و گسست از باورهاي ريشهدار، -و نه خرافهها و تحريفها- بيش از ايمان (ظاهري) اعراب دليل شكست و سرفرودآوردن ايرانيان بودهاست. ايمان اعراب بايستي پس از كشورگشاييها، در كشورداري و رعايت حقوق مردم نيز نمود پيدا ميكرد، حال آنكه تاريخ گواهي ميدهد اعراب پس از پيروزي بر ايرانيان، تمام تلاش خود را براي از بينبردن گذشتهي ايرانيان به كار بستند و سياست آنان در وضع مالياتهاي سنگين و محدوديتهاي حقوق شهروندي براي كسانيكه حاضر به فراموشي گذشتهي خود نميشدند، گواه بيايماني و عدم برداشت صحيح اعراب - مهاجم- تازهمسلمان از دين، به عنوان يك جريان آزاد و پويا بود.
بهترين دليل بر اين مدعا نيز برخورد كاملن متفاوتيست كه بعدها بزرگان دين اسلام (و شيعي) با ايرانيان و باورهاي آنان نمودند و نه تنها اين باورها را رد نكردند، بلكه آنها را رسميت بخشيدند و حتي بهعنوان بخشي از دين مطرح نمودند.
در اينجا قصد نداريم به چگونگي ورود اسلام به ايران و بحث ديرينهي درست يا نادرست بودن آن بپردازيم، بلكه بررسي باورهاي ايرانيان و تأثير اين باورها در اتحاد و همبستگي آنان مدنظر است. تاريخ گواهي ميدهد ريشهي بسياري از شكستهاي يك ملت را بايد در گسستهاي اعتقادي و رهاكردن باورهاي ريشهدار اجتماعي جستوجو كرد. اتفاقي كه شايد بارزترين نمونهي آن در ايران، پس از حملهي “اسكندر” به ايران و در پي آن تشكيل “سلسلهي سلوكيه” (سلوكيان) به پادشاهي “سلوكوس” - فرماندهي نظامي ارتش اسكندر- اتفاق افتاد.
پس از تشكيل سلسلهي سلوكيان در ايران، فرهنگ و باورهاي يونانيان از سوي حاكمان يوناني در ميان ايرانيان تبليغ شد و جالب آنكه ايرانيان نيز با آغوش باز از آن استقبال كردند(!!!) پس نبايست بعدها از شكست رقتبار ارتش ايران در زمان ساسانيان در مقابل حملهي اعراب تعجب كرد، بلكه به راحتي ميتـوان ريشهي شكستها را در جدايي ايرانيان از «خويشتن خويش» جستوجو كرد. گسستي كه شايد خيلي پيشتر از حملهي اسكندر به ايران در نتيجهي برخورد نادرست حاكمان و رهبران ديني شكل گرفتهبود و با حملهي اسكندر نمايان شد. پس از سلوكيان نيز اگر چه حكومتي ايراني روي كار آمد، اما نه اشكانيان (پارتيان) و نه ساسانيان نتوانستند ايران - و ايرانـي- را بـه همبستگي قبل (همچون اوايل حكومت هخامنشيان) بازگردانند.
اكنون سؤال اينجاست كهتا چه اندازه تجربهي شكستخوردهي ديگران - و خود(!!!)- را تجربه نكردهايم؟ متأسفانه جواب، چندان رضايتبخش نيست! با نگاهي دقيق و خالي از تعصب، بهراحتي ميتوان دريافت كه در باورهاي امروز ايرانيان نيز خلأ گستردهاي بهنام «گذشته» به چشم ميخورد كه پاسخ قانعكنندهاي براي آن در دست نداريم. آيينهايي همچون “نوروز”، “يلدا”، “سده” و... كه تهماندهي خوان پرنعمت آيينهاي ريشهدار ايرانيان باستان (فلات ايران) است و از گزند گذرگاههاي مخوف و گردنههاي معنويتسوز «استعمار خارجي» و «استحمار داخلي» در امان ماندهاست، اينك با داعيههايي مواجه است كه براي ايستادگي در برابر آن توان و رمقي در جان ندارد! برخي عزيزان با عدم درك و آگاهي كامل و همهجانبه، نظريههايي صادر ميكنند كه جز ضربهزدن به همبستگي امروز ايرانيان چيزي در پي نخواهدداشت. بهعنوان مثال، چندي پيش نظريهاي با عنوان جايگزيني «عيد غدير» بهجاي «عيد نوروز» به عنوان عيد رسمي ايرانيان مطرح گرديد! عزيزاني كه ناآگاهانه و از روي تعصب به طرح اينگـونه مسـايل دست ميزنند در بسياري موارد براي سخنان خويش به بزرگاني چون علامه مجلسي - (۱۰۳۷ -۱۱۱۰ه.ق)- و اثر مشهور ايشان - بحارالانوار- استناد مينمايند، حال آنكه در باب بيستودوم ازكتاب(سماء و عالم/ بحارالانوار) حديثي به نام “معليبنخنيس” نقل گرديدهاست كه در آن از قول امام جعفر صادق(ع) “عيد غدير” و برگزيدن حضرت علي(ع) به جانشيني پيامبر(ص) در “نوروز” رخ دادهاست و در اصل يكيست!!! از سوي ديگر گويا اين عزيزان سخن امام علي(ع) را نيز فراموش كردهاند كه در يكي از نامههاي مشهور نهجالبلاغه، پيرامون امور حكومتي و كشورداري به “مالك اشتر” ميفرمايند: «...و سنت و روش نيكي را كه بزرگان اين امت پي نهادهاند و الفت و پيوستگياي كه بهواسطهي آن پديد آمده و حال رعيت بهوسيلهي آن به اصلاح گراييده، مشكن و مكاه.»
از سويي “كوروش”، پادشاه بزرگ هخامنشي، دراعلاميهي مشهور “حقوق بشر” خويش عنوان ميدارد: «تا روزي كه زندهام و مزدا پادشاهي را به من ارمغان ميكند، كيش و آيين و باورهاي مردماني را كه من پادشاه آنها هستم، گرامي بدارم و نگذارم كه فرمانفرمايان و زيردستان، كيش و آيين و دين و روش مردمان ديگر را پست بدارند و يا آنها را بيازارند...»
تاكنون به سخن كداميك از اين بزرگان عمل نموده و پايبند بودهايم؟ آيا پاسخي براي اين سؤال داريم يا بايد اقرار كنيم تاريخ دوباره تكرار ميشود و بار ديگر «معنويت عليه معنويت» قد برافراشتهاست!
از ياد نبريم كه موجوديت يك ملت با يك، دو يا چند نسل بهوجود نميآيد، بلكه وامدار تمام پيشينيان، امروزيان و آيندگان است و ما بهعنوان امروزيان، بايستي هم به پيشينيان و پدران خويش اداي دِين نماييـم و هم پاسخگوي پرسش آيندگان باشيم...
عدم ثبت “نوروز” در فهرست آيينهاي سازمان «يونسكو» از سوي اين نهاد بينالمللي، سرقتهاي مشكوك و تأملبرانگيز سكه و آثار ارزشمند دوران هخامنشي از موزهها و از جمله موزهي ملي(!) ايران، عدم ايجاد سيستمهاي امنيتـي كارآمد در موزههـا، -در حاليكه در بسياري از سالنها و ساختمانهاي دولتي سيستمهاي ضدسرقت و ضدآتش ميلياردي نصب گرديدهاست- آمار روزافزون قاچاق ميراث كهن اين مرزوبوم به خارج از كشور، تخريب و فرسايش آثار و بناهاي تاريخيِ ملي و حتي جهاني، عدم توجه و رسيدگي به تپهها و محوطههاي باستاني و... در درازمـدت تأثير سوء خود را بر ناخودآگاه ايرانيان نشان خواهدداد و بيشك آن زمان براي جبران اشتباه و بازگرداندن “آب رفته به جوي” بسيار دير خواهدبود. اميد است با اِعمال سياستهاي صحيح و درك واقعبينانهي پيوند ميان “مليت” و “دين و مذهب”، گذشتهي تأسفبرانگيز بسياري از اقوام و ملل را تكرار نكنيم و “ايران”ي بسازيم لايق “ايراني”! به اميد آن روز...
